کفش
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار یک لنگه کفشش در آمد و روی خط آهن افتاد.اواو به خاطر حرکت قطار نتوانست پیاده شده و آن را بردارد.در همان لحظه گاندی با خونسردی لنگه دیگر گفشش را از پای در آورد و آن را در مقابل دیدگان حیرت زده ی اطرافیان طوری به عقب پرتاپ کرد که نزدیک لنگه کفش قبلی افتاد. یکی از همسفرانش علت این کار را پرسید.گاندی خندید و در جواب گفت: مرد بینوائی که لنگه کفش قبلی را پیدا کند٬ حالا می تواند لنگه ی دیگر آن را نیز برداشته و از آن استفاده نماید.
همه چیز جز حقیقت
دیوید کاستیونز david casstevens یکی از خبرنگاران اخبار دالاس داستانی درباره فرانک سیمانسکی frank szymanski ٬ بازیکنی که در دهه ۱۹۴۰ در تیم فوتبال نوتردام در خط میانی بازی می کرد٬ دارد.
داستان از این قرار است که روزی وی به عنوان شاهد در دادگاهی به جایگاه شهود احظار می شود و قاضی از او می پرسد:
آیا شما امسال در تیم فوتبال نوتردام بازی می کنید؟
بله٬ قربان.
در چه موقعیتی بازی می کنید؟
در خط میانی٬ قربان.
بازی شما چه طوری است؟
سیمانسکی روی صندلی خود پیچ و تاب می خورد٬ اما با قاطعیت هر چه تمامتر در جواب قاضی می گوید:
قربان٬ تیم فوتبال نوتردام پیش از این هرگز بازیکنی به خوبی من در خط میانی نداشته است.
فرنک لی هی frank leahy ٬ سر مربی تیم فوتبال نوتردام که در دادگاه حضور داشت٬ از شنیدن این جواب بسیار متعجب می شود. سیمانسکی همیشه و در همه حال شخصی افتاده و متواضع بنظر می رسید.به همین خاطر٬ وقتی که جلسه دادگاه تمام می شود٬ او سیمانسکی را به کناری کشیده و از او می پرسد که به چه دلیل چنان جوابی در مقابل سوال قاضی بیان داشت.
خون به صورت سیمانسکی می دود و می گوید:
من از ابراز آن مطلب نفرت داشتم٬ اما فراموش نکنید که من در مقابل دادگاه سوگند یاد کرده بودم.
از خودمان شروع کنیم.
مطلب زیر روی سنگ قبر یک متوفی در یکی از گورستان های انگلستان حک شده است:
زمانی که جوان و فارغ البال بودم و تخیلاتم حد و حصری نداشت٬ رویای دگرگون کردن گیتی را در سر می پروراندم.
بزرگتر و عاقلتر که شدم٬ کاشف بعمل آوردم که گیتی دگرگون نخواهد شد و به همین خاطر تا حدی کوتاه آمدم و تصمیم گرفتم که فقط کشورم را دگرگون کنم.
اما آن هم استوار و تغییر ناپذیر می نمود.
به سن میانسالی که رسیدم٬ پس از پشت سر گذاشتن آخرین تلاش نافرجامم٬ راضی به دگرگونی و ایجاد تحول در نزدیکترین افراد به خود٬ یعنی خانواده ام٬ شدم.اما افسوس که در مورد هیچیک به نتیجه رضایت بخش نرسیدم.
و حالا که در بستر مرگ افتاده ام٬ بناگاه تشخیص می دهم که اگر قبل از هرکس٬ خودم را تغییر داده بودم٬ می توانستم به مشابه الگویی باعث تحول خانواده ام بشوم و در سایه تشویق٬دلگرمی و اندیشه ی خوب آنان وسیله ای باشم برای پیشرفت کشورم و شایدهم٬ کسی چه می داند٬ وسیله ای برای دگرگون ساختن گیتی.
لا ادری.
جرات و شهامت
پرسید: پس شما تصور می کنید که من آدم با دل و جرأتی هستم ٬ هان؟
بله٬ بنده که این طور تصور می کنم.
شاید این طور باشد. و علتش این طور می باشد که من معلمین الهام بخشی داشته ام.در مورد یکی از این معلم ها با شما صحبت خواهم کرد.سال ها پیش٬ زمانی که به عنوان یک داوطلب در بیمارستان استانفورد کار می کردم با دختر کوچکی به نام لیزا آشنا شدم که مبتلا به یک نوع بیماری نادر و کشنده بود . تنها شانس بهبودی او تزریق خون از برادر پنج ساله اش که خود به نحو معجزه آسایی از این بیماری جان سالم بدر برده بود و پاد تن لازم برای مبارزه با این بیماری را در بدنش ایجاد کرده بود. دکتر وضعیت لیزا را برای برادر خردسال او توضیح داد و از او پرسید که آیا مایل به تزریق خون است یا نه.پسر خردسال پس از لحظه ای تردید و حتی قبل از آن که نفسی عمیق بکشد گفت: بله٬ اگر این کار جان لیزا را نجات می دهد من آماده ام.
تزریق شروع شد.پسر در کنار خواهر دراز کشیده بود ولبخندی بر لب داشت. ما نیز٬ بامشاهده بازگشت رنگ به گونه های
لیزا٬ لبخند بر لب داشتیم لحظاتی بعد٬ رنگ پسر به سفیدی گرایید و لبخند از لبانش محو شد. او با صدایی لرزان رو به دکتر کرد و پرسید: آقای دکتر٬ آیا من الآن دارم یواش یواش می میرم؟
پسرک خردسال به خاطر سن کم حرف دکتر را خوب درک نکرده بود٬ او این گونه برداشت کرده بود که دکتر قصد دارد تمامی خون او را به خواهرش تزریق کند.
بله٬من آموخته ام که جرأت و شهامت یعنی چه٬ چون معلمین الهام بخشی داشته ام.
دان میل من
Dan Millman